دُریس دُریس ، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره

دریس فرشته کوچولوی من

هر آنچه میخواستم که بدانی

سلام عزیز دلم من دوباره اومدم امروز شما 1 سال و 6 ماه و 16 روز سن داری. یه مطلب خیلی جالب خوندم که میخوام  تو این پست برات بذارم چون تمام حرفهای دلم تو این نامه گفته شده ان شاالله که تو هم عملیشون کنی. میبوسمت دلبندم. دخترکم برای کسی که برایت نمیجنگد نجنگ*چرا اشکهایت را هر  روز پاک کنی*کسی که باعث گریه ات میشود را پاک کن*دخترکم  به سوی کسی که ناز میکند دست نیاز دراز نکن*بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی*دخترکم تو زیباترینی*همیشه با این باور زندگی کن*خودت را فراموش نکن*شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد*اما به یاد داشته باش،کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند*دخترک من هیچگاه برای...
30 ارديبهشت 1393

به سلامتی پدر و مادرم

همیشه مـــادر را به مداد تشبیه می کردم که با هر بار تراشیده شدن ، کوچک و کوچک تر میشود . . . ولی پــــدر . . . یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند ، خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست . فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد . . .   به سلامتی اونی که وقتی از مدرسه می اومدم خونه ،   میگفت: از صبح تا حالا   برات ۱۰۰۰ تا صلوات فرستادم   تا امتحانتو ۲۰ بشی . . . و به سلامتی پدرم که   هر وقت میگفت "درست میشود"...   ...
27 ارديبهشت 1393

dont forget

    انسان های ضعیف انتقام میگیرند...                                         انسان های قوی میبخشند...                                                     انسان های باهوش نادیده میگیرند... ...
14 ارديبهشت 1393

با تو بودن

دلبندم؛ نگاهت که می کنم چیزی مرا از " نداشـتـن " ها جدا می کند با تـــو که می خـندم قفل های این روزها باز می شوند در تـــو كه می میرم جاودانگی ، ترانه ی مرغان خوشخوان روزگارم می شود چه خوش اتفاقی ست بــا تـــو بــودن عاشقانه که صدایم می کنی نامم دل انگیــزترین آوای دنیــا را به خود می گیرد     ...
14 ارديبهشت 1393

آپــــــــــــو و بع بعــــــــــــی

الان یکسال و پنج ماه و ده روزه شدی امروز من و دخملی رفتیم پارک البته از امروز منظورم امشب بود چون شما دلت گرفته بود و هی بهونه می آوردی منم دلم طاقت اشکهای نازت رو نداشت و منو شما تنهایی ساعت ٩.٣٠ شب رفتیم پارک اونجا یه سگ کوچولو دیدیم و تو خیلی ذوق کردی داشتی بلند بلند میخندیدی که من بهت گفتم: دریس جونم  بگو هاپو ! و در کما ناباوری تو گقتی : آپو بهت میگم بع بعی میگه ! میگی: بع بع میگم دنبه داری: میگی: نه نه میگم: پس چرا میگی میگی: نه نه توجه کردی دوبار تکرار میکنی نه نه ...
1 ارديبهشت 1393
1